شورای کشاورزی
توکّل
وزوان و دزدهای گذری
ما فصم ظَهري...
نمي دانم چرا بعضي از کساني که داعيه دارند و بايد دست ما را هم بگيرند خودشان را هم سپرده اند به ملايم و ناملايم روزگاري که مي رود و مي رود و ايستادني هم در کارش نيست!!
خواستم خودم بنويسم ولي دوست ناشناسم همه حرفهاي مرا با اين کلام امام علي(ع) يک باره نوشت ...
ناشناس گفت...
امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام:
ما قَصَمَ ظَهرى اِلّا رَجُلان: عالِمٌ مُتِهتّك وَ جاهلٌ مُتنَسّك، هذا يَنفّر عَن حَقّه بهَتكه، وَ هذا يَدعُو اِلى باطِله بنسكه
نشكست كمر مرا مگر دو مرد: يكى عالم و دانشمند گستاخ و پردهدر، و ديگرى عبادت كننده نادان ، آن يك، مردم را از حق خود متنفّر میكند به خاطر گستاخى و پردهدرى، و اين يك، مردم را میخواند به باطل خود به خاطر عبادت صورى و ظاهری
مشکل ما وزوانی ها!
جوابی ندادم...
گفت: از بابت سعید خیالت راحت، نیست امشب...!!
گفتم: بی انصاف حرف حرف خودش است، اصلاً کاری به حرف های آدم ندارد...
گفت: سعید را می گویی؟
گفتم: این همه پول را می ریزند توی حسینیه و تکیه و آشپزخانه، تازه اعتراض هم که می کنی می گویند مسجد جامع شهر است و لازم دارد این همه ریخت و پاش را...
گفت: خوب حق دارند، جا برای عزاداری کم است
گفتم: تو هم آن طرفی هستی پس؟! قبول، ولی تا چه حد؟! سالی چند میلیارد بریزند توی این کار که چه بشود؟!
به رضا هم گفتم! این همه پول را به چه زخم مردم شهر وزوان نمی شود زد که ما داریم با آن این کار را می کنیم؟!
گفت: من کاره ای نیستم ولی مثلاً بیایند با این پول ها چه کار کنند که دل تو هم خوش باشد؟!
گفتم: آدم حسابی، شهر ما را از اول تا آخر که قدم بزنی دردی نیست که نداشته باشد! مردمش هم که کم درد و پر بضاعت نیستند آن قدرها! بیایند به جای این همه ریخت و پاش کمی خرج مردم کنند...
گفت: پول را برای حسینیه می دهند و مسجد، نمی شود که کار دیگری کرد با آن!
گفتم: چه طور قالی های مسجد را می شود فروخت و خرج مسجد کرد!
چه طور گوشت های قربانی را می توان با اجازۀ مراجع کیلویی یازده یا دوازده هزار تومان فروخت و خرج هیئت کرد!
چه طور می شود زمین وقفی مسجد را فروخت و پولش را زد به زخم هیئت!
چه طور می شود مغازه را وقف کرد و بعد اجاره داد!
این کارها را می شود کرد و نمی شود خرج مردم کرد؟!
گفت: وقف وقف است و باید در راه خودش خرج شود...
گفتم: ببین، این ها که این قدر توانایی جذب سرمایه مردم را دارند خوب بیایند نیات مردم را هدایت کنند و آن ها را به سرمایه گذاری در شهر دعوت کنند تا کمی از مشکلات جوانان شهر هم حل شود...
گفت: مردم نمی دهند این پول ها را، برای عزاداری و شام هم با زور پول می دهند!
گفتم: همین شام هایی که ما به بهانۀ هفت امام می دهیم به مردم می خورند می دانی چند میلیارد خرج بر می دارد؟!
به نظر تو لازم است این همه شام بدهیم به مردمی که نمی دانند امام حسسین چرا قیام کرد؟! مردمی که نماز ظهر عاشورایشان با نذری قضا می شود و نماز مغربشان را هم اگر شام غریبان اجازه بدهد یک ساعت دیرتر می خوانند؟!
به نظر تو لازم است زن و مرد را به بهانه شام بریزیم قاطی هم دیگر تا توی رودخانه بگردند و شمع روشن کنند؟!
لازم است آشپزخانۀ چند میلیونی بسازیم و فرهای چند صد هزار تومانی توی آن بگذاریم و بعد شاممان را توی رودخانه درست کنیم تا حضرت ابالفضل قطار دیگ هامان را از نزدیک ببیند و حال کند؟!
لازم است به بهانۀ خیریه ساختن بیت العباس بسازیم و بعد پشود جای طبل و دهل هیئتمان؟! مگر خیریه های شهر ما چند نفر نان به نرخ روز خور را سیر نمی کند که...
گفت تو دیگر داری تند می روی! این همه درس خوانده ای که به این جا برسی؟! ای به سر در آن دانشگاهی که تو داری...
پریدم وسط حرفش و گفتم: نشد! مشکل ما وزوانی ها این است که نمی توانیم حرف حساب را قبول کنیم!
مشکل ما این است که نمی خواهیم قبول کنیم که چند سالی است داریم اشتباه می کنیم!
گفت: با تو یکی نمی شود بحث کرد حرف حساب هم که نمی زنی...
گفتم: نه، ما وزوانی ها اگر کسی به دیانتمان ایراد بگیر خانه اش را که خراب می کنیم هیچ، از دین هم خارجش می دانیم بعد هم می شود فتنه گر و حسابش با کرام الکاتبین می شود...
در حالی که داشت راهش را کج می کرد گفت: تو مُخ ما رو نزن، سالن اومدن پیشکش...
گفتم: برو ولی این را هم از من داشته باش که حسینیه ساختن چیزی به ایمان ما اضافه نمی کند حتی اگر اجاره هم بدهیم و با پول اجاره اش دهل و زنجیر و دستگاه بلندگو و بلند خوان بگیریم....
چرا امام حسین را کشتند...؟!!
محرّم از حوادثی است که به اذعان اکثر شرق نشینان و شرق شناسان، همواره بکر و تازه است و هر آن حوادثی از میان آن سر به در می آرد که حسینی است. رویدادی است که می تواند شکل دهنده انقلابی تازه و زینبی باشد.
دیدار امام با حاکم مدینه، سخنان ایشان با محمد حنفیه، حج ناتمام امام(ع) و بهتان بدعت، دیدار امام با زهیر بن قین، سخنان ایشان با حرّ بن یزید ریاحی و عمر بن سعد، خاموشی چراغ خیمه ها در شب وداع با یاران و سوزاندن نام و نامه خیانت کوفیان، ندای هل من ناصرٍ ینصرنی...خیمه های سوخته و کاروان رو به نا کجا آباد کوفه و شام....
همه و همه آسمانی است با افقی روشن که می توان یک شبه ره صد ساله ای را در دل آن پیمود....
و ما چه می کنیم؟!
نشسته ایم به نام حسین(ع) و کام دلمان، بر سفره هایی که چند سالی است بوی کربلا نمی دهد، بوی علی اکبر نمی دهد، بوی قمر بنی هاشم نمی دهد...!!
بوی زنجیر می دهد و شیرینی نذری، بوی تند خون می دهد، خون شتر قربانی و گوشت های کیلویی یازده هزار تومان....! بوی دیگ های خط شده کف رودخانه را می دهد که پر شده از شمع های نمی دانم از سر چه...! بوی سیمان تازه حسینیه های یکی بعد از دیگری را می دهد...! بوی نهار این هیئت را می دهد و شام آن هیئت، بوی چشم و هم چشمی های تازه تر از دیروز، اما بوی نماز ظهر عاشورای حسین(ع) را نمی دهد...!!!
امسال هم هیئت های شهر چیزی حدود دو میلیارد تومان به خورد مردم دادند و درِ مسجد ها و حسینیه ها را بستند به امید محرّمی دیگر. اما این وسط چیزهایی هم ماند که روسپیدی نبود! روسیاهی بود و سر شکستگی.
مثل این چند سال برای شام هیئت حضرت ابالفضل(ع) نرفتم، اما شنیدم که مدّاح شهیر این هیئت که کیلومتر ها راه را می کوبد تا برای هفت امام دمی بگیرد. گوشش را به اذان مسجد بسته بود و وقت نماز روضه ای گرفته بود اشک آلود و گریه دار که بیا و بپرس...
شنیدم که زنها برای رفتن به داخل مسجد و رسیدن به نماز جماعت راهی برای عبور از مردهای صف بسته جلوی مسجد نداشتند...
شنیدم که باز هم این سوی مسجد صف های نماز بود و آن سو بشقاب های غذا، این سوی حسینیه سجده بود و آن سوی حسینیه غیبت و داد و هوار...
شنیدم که چقدر آدم آمده بود برای خوردن غذای نذری و بردن نماز قضا...
کاش به جای حسینیه ساختن حسینی بودن را می آموختیم و به جای بالابر و درهای چند میلیونی چند تومان خرج غیرتمان می کردیم تا خواهر و برادرمان بار گناه ما را به دوش نکشند...!!!
کاش به جای بنا کردن بیت العباس و بیت الحسن چند بیت قزوه می خواندیم:
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند
پ.ن: اشعار استاد علی رضا قزوه از وبلاگ دَس پِلنَه اخذ شده...
پس از حسنک
مدتی پیش در جلسه شورای شهر و شهردار شهر وزوان در حالی که دو نفر از اعضای شورای شهر از حق قانونی خود بهره برده بودند و به مواردی اشاره کرده بودند که در شهر وزوان از مشکلات برجسته و قابل اغماض به شمار می آید، تعدادی از «متشخّصین» محل با برنامه از پیش تعیین شده وارد جلسه می شوند و جلسه را به نام دو نفر عضو شورا و به کام کسانی که تشکیل جلسه مزبور به مذاق حالی و مالیشان خوش نمی آمده مختل می کنند. و در این میان اوضاع را به نحوی پیش می برند که دو عضو شورا را در مقابل شهردار شهر قرار دهند. و بعد از پایان ماجرا با شایعه پراکنی ماجرا را بر علیه دو عضو شورا جهت می دهند و گفته های ناسزایی را نیز به یکی از اعضای شورا منسوب می کنند و جو عمومی را به سود خود و به زیان این دو عضو شورا بر هم می زنند.
پس از این ماجرا و متشنج کردن جو عمومی عده ای طی نامه ای، خواستار نشستی شدند که در آن مسائل به وجود آمده میان شورا و شهردار با مردم در میان گذاشته شود و با دید جمعی مسائل به نحوی مرتفع شود.
در جلسه ای که چند روز پیش برگزار شد اعضای شورای شهر و کارمندان شهرداری مسائل به وجود آمده را در حضور مردم مورد بررسی قرار دادند و به نحوی قرار بر آن شد که مسائل به وجود آمده در میان خود اعضای شورا و شهردار و به نحو قانونی حل شود و دخالتی از سوی مردم در کار نباشد تا جو عمومی شهر جهت آن را تغییر ندهد. اما در این میان افرادی در جلسه حضور پیدا کرده بودند که منافع شخصی شان به خطر افتاده بود و به فکر زمین های خورده و نخورده ای بودند که سند قانونی نداشت. و از این میان فردی که یک سال بود خبری از او در شهر نبود و هنوز حکم دادگاهش نخشکیده، دراین جلسه حضور پیدا کرده بود. فردی که همین چند سال پیش به علت واگذاری غیر قانونی پنج هزار متر زمین بی زبان به یک چهارم قیمت اصلی به او از سوی شواری اول شهر وزوان و اشغال غیر قانونی زمین های وقف شده مربوط به مسجد الرضای وزوان و با شکایت ریاست شورای دوم شهر، تحت پیگرد قانونی قرار گرفته بود و حکم محکومیت او نیز با قاطعیت اعلام شده بود. فرد مزبور که به همراه تعدادی از خویشاوندان درجه اول و دوم خود در جلسه حضور پیدا کرده بود با به هم زدن جو اقدام به فحاشی به یکی از دو عضو شورا نموده و در محضر حاضرین به آقای م.ج حمله می برد تا وی را مورد ضرب و شتم قرار دهد که با میانجی گری حاضرین ماجرا ختم به خیر می شود.
سؤالاتی که وجود دارد این است که:
وقتی ماده ای از مواد قانونی به اعضای شورای شهر این اجازه را می دهد که مشکلات شهرشان را با شهردار شهر در میان بگذارند و آن را مورد بررسی قرار دهند، چرا عده ای که حال جمعی شان معلوم است و به تشخّص منفی در شهر شهره اند، بدون هماهنگی قبلی و فقط به نیت بر هم زدن جلسه وارد گود می شوند؟!
چرا و به چه دلیل کارمندان شهرداری صلاح نمی بینند مسائل به وجود آمده مرتفع شود و چه خطری در آن می بینند که شورا به فعالیت خود ادامه دهد؟!
سه عضو دیگر شورای شهر با در نظر گرفتن چه مواردی پشت دو عضوی را که قصد اجرای مواد قانونی و حق و حقوق خودشان را که به نحوی از حقوق جمعی مردم وزوان نیز هست، خالی می کنند و از قانونی برادری برای بر هم زدن جلسه کمک می گیرند؟!
چرا فرد معلوم الحالی که از زمین خواران شهر و منطقه است و در طول عمر پر برکت خود کاری جز برآوردن منافع مالی و قالی خود نداشته و تنها دلیل مسکوت ماندن پرونده های او مسئولیت خصیر برادر بودن اوست، باید در جلسه ای به این مهمی شرکت کند، آن هم بعد از یک سال دوری از شهر؟!
***
در مورد کارمندان متدین و متواضع شهرداری هم مسائلی هست که هنوز مجال بازگو کردنش را ندارم ولی به زودی و با اطمینان حاصل کردن از موارد شنیداری خود آن را نیز مطرح خواهم کرد.
*حسنک: ابوعلی حسن بن محمد میکال منشی فاضل و وزیر فاضل محمود غزنوی از خاندان میکائیلیان نیشابور، چون به جانشینی محمد کوشیده بود به غضب محمود متهم به قرمطی شد و به دار آویخته شد.
*میکائیل:خواجه ابوالمظفر علی میکائیل از رجال دربار محمود و محود و مسعود غزنوی که به سالاری حاج از راه بغداد به زیارت خانه خدا رفت.
*مؤاجِر: زن به مزد – آن که زن خود را مباح کند.
چون همه گان بنشستند
آب معدنی
مسگر
به ششتر زدند گردن مسگری
کارد قصاب
یکشنبه بازار
گفت: با این یکی دیگر چه کار داری؟ این که دیگر خوب است؟
گفتم: خوبی هاش را بگو تا بفهمم اتوبوس را اشتباه سوار شده ام...بگو تا بلکه جاهل از دنیا نرویم...
کمی سر جایش جا به جا شد و گفت: وقتی یک بازار هفته گی مثل همین یکشنبه بازار راه می افتد و اجناس مورد نیاز مردم را با قیمت های نازل تر عرضه می کند کسبه ی محل با کم شدن مشتری مجبور می شوند قیمت هاشان را عادلانه تر کنند و خودش یک نوع رقابت است و آخرش هم رضایت مردم است.
گفتم: همین جا نگه دار...این رقابتی که گفتی سلامتش چقدر است که نفع مردم را به دنبال داشته باشد و به ضرر کسبه نیانجامد؟
گفت: همین که رضایت مردم را به دنبال دارد کافی است...
گفتم: نه، نشد...خودت می دانی که در شهر ما کسانی هستند که همه سرمایه زندگیشان را گذاشته اند وسط و با یک مغازه دارند برای خود و خانواده شان گذران امور می کنند. در طول سال هم هزینه های قابل توجهی بابت مالیات و آب و برق و گاز و تلفن و این جور چیزها پرداخت می کنند. تازه دست آخر چیزی هم باید به عنوان عوارض سطح شهر به شهرداری بپردازند. خالا با این یکشنبه بازار و هجوم هر هفته مردم به آن چیزی نمی گذرد که یکی یکی عطای فروشندگی را به لقاش ببخشند و در مغازه هاشان را تخته کنند. و شهر بشود به کام فروشندگان دوره گردی که نه کرایه ای می دهند نه عوارض سطح شهر، نه پول آب و برق و گاز و تازه فروش روزانه شان چند برابر کسبه محل است.
گفت: آدم حسابی شورای شهر و شهرداری که یکشنبه بازار را علم کرده اند حتماً خیری در آن دیده اند که دست به دامنش شده اند، تازه خودم شنیده ام که عوارض هم می گیرند...
گفتم شورا و شهرداری کدام کارشان کارشناسانه بوده که این باشد. آنقدر مصالح زاید جلوی بانک صادرات را جمع نکردند که طرف از میمه آمد و جمعش کرد آن وقت تو می خواهی این شورا و شهرداری کلاغش خیر بخواند حالا به فرض که روزی 10 هزار تومان هم از هر فروشنده بگیرند، این سیصد چهارصد هزار تومان چه دخلی به کسبه محل دارد و چقدر از عوارض و هزینه هاشان کم می کند؟
گفت: تو بهتر می زنی بستان بزن...تو که این قدر داغی و اسبت همیشه زین کرده ست قدمی بردار...
گفتم: بزرگ تر هامان را نمی گذارند قدم بردارند ما که بچه ایم به قول خودشان... تازه اگر می خواهند رقابت سالم ایجاد کنند بیاییند این بازار هفته گی را بدهند دست کسبه محل تا یک روز از هفته را در همین محل یکشنبه بازار به عرضه اجناس خود اقدام کنند...با این کار هم رقابت ایجاد می شود و کسبه مجبور به تعدیل قیمت ها می شوند هم مردم رضایت دار می شوند و هم این همه پول بی زبان از شهر خارج نمی شود و توی همین خراب شده می چرخد و هم این همه جنس بنجول و غیر بهداشتی به سبد مردم نمی ریزد....
گفت: همه حرفهات درست اما روزی دست خداست و تازه یکشنبه بازار هم یک روزه است باقی هفته مال خود کسبه محل...
گفتم تو هم شده ای عین این پیرمرد های رو به موت که روزیشان از همه طرف می رسد، این بازنشسته هایی که خودشان حال کار کردن ندارند و به باقی هم توصیه می کنند بخوابند و سر ماه اجاره زمینشان را بگیرند...روزی دست خداست اما وقتی مردم اجناس یک هفته شان را از یکشنبه بازار بگیرند دیگر در طول هفته چه کار دارند با من و تو و کسبه محل؟!
گفت: مدتی که بگذرد ئ مردم بفهمند چه خبر است دیگر کسی به آن ها توجه نمی کند...
گفتم: حرف حساب زدن هم به تو نیامده! اگر این حرفت درست بود که با تجربه های قبلی کسی اصلاً به سمت یکشنبه بازار نمی رفت...
از جایش بلند شد و در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت: تو هم اگر عقل پا به جفتی داشتی به جای این کارها به درس و مشقت می رسیدی....
این آخری هم از آن تو...
چند وقت پیش خبر دار شدیم که قرار است تعاونی تازه تأسیسی که آمدنش مثل زلزله آنی بود و در هاله ای از ابهام، زمین های کشاورزی مردم را بدون اجازه ی مالکین زمین بدهد به آقای فلان و ایشان هم بکارند و به قرار هر حبه آب چهل یا هفتاد هزار تومان بفرستند درب منزل مالکین...
بعد ها که گروهی به پیشتازی عباسعلی ولی با این کار مخالفت کردند و طوماری توسط اگثریت مالکین امضا شد که ما می خواهیم بعد از دو سه سال معطلی زمین هایمان را بدهند به خودمان تا بکاریم و برداشت کنیم نه فردی که حتی یک متر زمین و یک حبه آب هم در وزوان نداشته و ندارد....
بعد عده ای آمدند و مخالفان اجاره دادن دشت را به هر چه که خواستند محکوم کردند و وقتی دیدند این اتهامات فایده ای ندارد دست به کار جدیدی زدند و گفتند از فلان تاریخ تا فلان تاریخ به مدت یک ماه مردم می توانند بیایند با در دست داشتن سند مالکیت خود در فلان مدرسه به خدمت ما برسند و امضا بدهند و معلوم کنند که خودشان بکار هستند یا می دهند ما بکاریم و فرم و اطلاعیه ای هم چاپ و پخش کردند که اگر نشان بچه ی کلاس اولی که نه کلاس دومی هم می دادند می فهمید که این نامه و فرم پر از اشکال است و یک عده بی سواد رفتند و این نامه ها را امضا کردند و ندانسته زمینشان را سپردند به تعاونی نیلوفر آبی...
این کار دو هفته ای ادامه داشت و مردم می رفتند و می آمدند غافل از این که همان روز دوم آقایان نشسته اند و زمین های بی زبان مردم را اجاره داده اند به همان آقای قاف معروف!!!
کار به همین جا ختم نشد و جلسه ای مردمی برگزار شد و آقایان مخالف و موافق آمدند و گفتند و شنیدند و عده ای محکوم شدند و عده ای پیروز و عده ای هم رفتند دستشویی و بر نگشتند و دست آخر هم صورتجلسه ای در حضور همه ی آقایان به رشته ی تحریر در آمد که عده ای از اعضای شورای کشاورزی و تعاونی نیلوفر آبی حاضر به امضای آن هم نشدند...
همین چند روز پیش بود که در اقدامی محیر العقول آقایان بدون این که تکلیف مردم را مشخص کرده باشند تراکتور به دست وارد زمین ها شدند و قصد داشتند شروع به کار کنند ولی با اعتراض مردمی تراکتورشان را غلاف کردن و دست از پا دراز تر برگشتند...ولی کار به همین جا ختم نشد و آقایان نیلوفری دست به شکایت زدند و خواستند آقایان مخالف را به پای میز محاکمه ای بکشند که معلوم نبود چه کسی این ورش می نشیند و چه کسی آن ورش...
شکایت از قرار معلوم شدید بود و آقای قاف معروف هم آن بالا نشسته بود به عنوان شاکی و روز دادگاه هم درست روزی بود که قرار بود مهندسین کشاورزی استان و شهرستان بیایند و در مسجد جامع وزوان با حضور مردم و نیلوفری ها و مخالفین تکلیف مالکین و غیر مالکین را مشخص کنند...اما از آن جا که نیلوفری ها دادگاه داشتند و یکی از اعضای پا به سن گذاشته شان هم (مریض؟!!) بود و نمی توانست در جلسه حاضر شود لطف کردند و جلسه را تلفنی ختم به خیر کردند...
وقتی کار به دادگاه کشید آقایان رو دست خوردند و دیدند شکایت به ضرر خودشان است و خودشان را محکوم می کند دست به دامن جلسه و روبوسی و توافق نامه شدند و حاضر شدند که مردم زمین هایشان را خودشان بکارند و هر کس هم که مایل است بدهد تعاونی و سهم برداشتش را بگیرد....
قضیه تا به حال این طور بوده ولی کاش یکی به آن ها که هنوز روغن را با قاف می نویسند می گفت که مناقصه با مزایده فرق دارد....
خواب نیم روز
تا سر کار هستند و نانشان به راه است و آبشان به قرار معلوم کاری به کار شهر و دهات خود ندارند و اصلاً ککشان هم نمی گزد که مثلاً فلانی در مورد شهرشان چه می گوید و فلانی چه می نویسد! اصلاً کاری ندارند به این که کدام حق مردم شهرشان لگد مال شده و کدام در حال خورده شدن است! اوضاعشان که کمی به هم می خورد و باز نشسته می شوند تازه به فکر می افتند که مردمشان تا به حال عقلشان درست نمی رسیده و حالا آن ها هستند که خلیفه الله شده اند و باید به نجات مردمشان بیایند! تازه می فهمند که شهرشان یک شرکت تعاونی دیگر لازم دارد تا بتوان از راه آن خوب به مردم رسید و اگر هم شد پولی به جیب زد... شرکت را هم که زدند دور می افتند توی شهر که ما فلان می کنیم و بهمان، دیگر لازم نیست شما کشاورزی کنید! حالا رسیده آن روز که شما بخوابید و ما بخوریم و چیزی هم به شما بدهیم! به قول سعدی:
شغال نگون بخت را شیر خورد
بماند آن چه روباه از آن سیر خورد
شما بخوابید و پایتان را روی پایتان بیاندازید تا ما هر ماه چهل هزار تومان یا هفتاد هزار تومان به قرار سهمتان از آب و زمین به شما بدیم تا بخورید و حالش را ببرید...
این وسط یکی نیست بپرسد تکلیف این همه گشاورز چیست که دارشان از دنیا این زمین های کشاورزی است که مثل خودشان پا در هوا مانده! یکی نیست بپرسد کجای دنیا بدون اجازه ی مالک زمین... ملک او را اجاره می دهند آن هم به قیمتی که اگر بنشینند و چرتکه بیاندازند می فهمند که خود مردم سالانه چند برابرش را برداشت می کنند...خوب زمانه ای شده به خدا!سهراب می گفت:
کسی نیست...
بیا زندگی را بدزدیم...
حالا شده همان حرف سهراب تا می بینند کسی به کسی نیست و به قول خوشان پنجاه شصت سالی است که کسی ازشان حسابی نخواسته
باز هم هوس کلاه گشاد و سر نقلی می کنند حالا بگذریم از این که دفتر شرکت تعاونی تازه تأسیسشان مکانی است که مالک آن چند سال است بوق و کرنا اجاره کرده و وقف آن را به رخ این و آن می کشد...
همین چند وقت پیش بود که معلوم شد چند ده میلیونی را که می گفتند از جیب خود گذاشته اند برای لوله کشی، بودجه ی جهاد کشاورزی بوده! همین چند روز پیش بود که آقای فلان که معلوم نیست تا به حال کجا بوده در مقابل درخواست مردم برای روانه کردن آب به دشت های دیگر برای کشت و کار فرموده بودند که من راضی نیستم مردم آن دشت را بکارند و حتماً باید این دشت یک پارچه شده با صلاحدید ما و به دست همان پیمانکاری که ما می خواهیم کاشته شود... هنوز چند روز نیست که فلان عضو شرکت تعاونی تمام اوضاع را به گور پدر مردم و کشاورزان حواله کرده بود...
تازه وقتی هم که مالکین به اعتراض می ایستند و حقشان را می خواهند عده ای دور می افتند و وعده های وعیدشان را توی گوش رعیت جماعت فرو می کنند...
درست است که ما عقلمان نمی رسد و آن ها که متصدی این امر هستند بیش از ما می فهمند! ولی این قدر می فهمیم که ملک مردم را برای امسال و سال آینده اجاره دادن یعنی چه! می فهمیم که گرفتن زمین های مردم و تیغ زدن و اتوبان زدن وسط دشت یعنی چه! می فهمیم که مالکین هفتصد هشتصد حبه آب وزوان حق دارند یا سه چهار نفر آدم تازه باز نشسته شده که دنبال روزی حلالی برای زن و بچه شان هستند و بودجه های نگرفته شان را به رخ می کشند... از ما که گذشته ولی خدا آخر و عاقبت آن ها را به خیر کند...
بلندای مجلس
چنان و چنین
صبح که می خواستم از خانه بیرون بزنم خبر جالبی شنیدم که بد ندیدم شما دوستان هم بدانید. پدر می گفت وقتی زمین های دشت های وزوان را که قرار است یک پارچه شود به ذرت کارها اجاره می داده اند نوشته اند و قرار گذاشته اند که از آب خروجی قنات استفاده کنند نه از آبی که بند شده و پشت سد ذخیره می شود و آب پشت سد باید برای کشاورزی خود وزوانی ها ذخیره شود. اما امروز دوستان وزوانی که به قولی متصدی امر قنات هم هستند و شنیده ها حاکی است که دستی هم بر آتش ذرت کارهای «غیر وزوانی» دارند زحمت کشیده اند و بند را باز کرده اند و دارند از آبی که قرار است امید خودمان باشد به ذرت کارها می دهند. من یکی که نمی دانم غیر از دزدی چه اسم دیگری می توان روی این کار گذاشت! تازه این در حالی است که وقتی سد باز می شود دست آخر بعضی از زمین های کشاورزی آن طور که باید و شاید سیراب نمی شوند چه رسد که پیشاپیش هم از آب پشت سد استفاده شود...
خیر ذرت کار ها که داشت به ما می رسید حالا نور علی نور هم شده و داریم فیض اکمل می بریم از حضور این دوستان غریبه و آشنا...
اختلاف علما
دیروز داشتیم با یکی از بچه ها از جاده وزوان به میمه که از وسط دشت های باغستان و گشگن می گذرد عبور می کردیم که دیدیم کارگر ها مشغول کار هستند و دارند به حساب، جوی های آب دشت هایی را که انگار قرار است روزی تقسیم شده و باز به صاحبانش برسد تا کشت و کارشان را ادامه دهند، آن وسط ها ردیف می کنند. دوستم گفت: می گویند وقتی یک پارچه سازی این دو دشت تمام شود همه چیزش دیگر روی حساب و کتاب خواهد بود و کم کمش هر کس قرار نیست یک قطعه زمین این سر دشت داشته باشد و یکی هم آن سر دشت و آن وقت همه زمین هایش یک جا می شود و خوشش خواهد شد مثل نیاله که حالا نور علی نور است. می گویند آب رسانی زمین های کشاورزی هم بهتر می شود و خیلی فواید دیگر هم دارد این یک پارچه سازی. گفتم: اما چیز هایی هم هست که معلوم نیست روی حساب و کتاب است یا نه. مثلاً این که چند تن سیمانی که قرار بود در ترمیم جوی های آب این دو دشت مورد استفاده باشد آن قدر از این جا به آن جا حمل شد و آن قدر روی هوا که نه، روی زمین ماند تا دست آخر نم کشید و خراب شد. گفت: مگر نبودی که یکی از مسئولان شورای کشاورزی می گفت سیمان هایی که خراب شد، چیز زیادی نبود! گفتم: من یکی که هنوز نفهمیده ام حد نصاب چیز زیاد چقدر است تا بتوان آن را ملاک قرار داد! یعنی دویست سیصد هزار تومان چیزی نیست برای این ها؟! گفت: حواسم را موقع رانندگی پرت نکن...
گفتم: یکی هم این که حالا که بعد از مدتی کار یک پارچه سازی ادامه پیدا کرده مصالحی را که می توان از راه های بهتر و ارزان تر خریداری و در محل حاضر کرد. با پرداخت هزینه های بالا تر از حد معقول خریداری و حاضر می کنند که البته این هم به ما ربطی ندارد...گفت: چشمت هم که بر نمی دارد، هم شهری خودت هم که دارد نان می خورد می خواهی نانش را آجر کنی؟! گفتم: البته مهم هم نیست که این نانی که این وسط خورده می شود خونش از کجای چه کسانی می رود!
گفت: شورای کشاورزی وزوان از پول هایی که از اجاره دادن این دو دشت گرفته به هیچ وجه استفاده های شخصی نمی کند. گفتم منظورت از استفاده ی شخصی همان خودرو خدمت خودمان است؟گفت: درست منظورم همین است، شبیه همین استفاده ای که مسئولان شهر و منطقه و...از خودروی خدمت می کنند.گفتم استفاده ی شخصی نکردن و به قول معروف نخوردن پول مردم با این همه خرج اضافی شده مثل همان قضیه فروش حریم قنات که می گفتند قدیمی ها زمین های حریم قنات وزوان را متر کردند و دادند به میمه ای ها و پولش را گرفته خرج قنات کردند و حالا نه قنات به جایی رسیده و نه حریمی برای قنات مانده و این در حالی بود که آن قدیمی ها به قول معروف گشگن بالاگیر بودند و حالا...! گفت: به هر حال این خرج ها عادی است. گفتم خوب تکلیف بلا تکلیفی زمین های آن حدود 5 هزار مالک این دو دشت چه می شود که سهم بعضی هاشان از دار دنیا شاید یک قطعه زمین چند متری بود که حالا با این سرعت کار حد اقل سه چهار سالی تکلیف محصولات کشاورزیشان مشخص نیست؟ گفت: ول کن تو هم! دنیا دارد پیشرفت می کند آنوقت تو از این چیزهای ساده و پیش پا افتاده حرف می زنی؟! گفتم: همین سهل انگاری هاست که ما را اینجا نگه داشته و بعضی ها دارند از سر و کول خودمان و شهرمان بالا می روند! همه چیز را که نمی شود با خنده سربالا کرد و مثلاً با یک صلوات خنم به خیرش کرد. بعضی چیز ها، بعضی مسائل را باید کلی زیر و رو کرد و سنجید و بعد انجام داد نه که مثلاً برای معرفی یک قنات چند صد هزار ساله دو نفر به عنوان کارشناس بلند شوند و با یک فیلم برداری که از آن دور ها هم داد می زند که کارش این نیست، بروند و توی قنات قدم بزنند و با هم حرف بزنند و عکس یادگاری بگیرند و دست آخر هم هیچ چیزی از فیلمشان نشود فهمید!آن وقت است که باید بنشینیم و مثل یارو بگوییم باز جای شکرش باقی است که مرد دولت بوده...گفت: همین که یک عده ای کاری انجام می دهند غنیمت است. گفتم: از قدیم می گویند برای خراب کردن چیزی یا کسی کافی است بد در موردش تبلیغ کنی و کیفیت تعریفت را بیاوری پایین! یک دوست ناشی و نادان از صد دشمن خونخوار بد تر است!
گفت: بحث ما اصلاً در مورد دشت ها بود نه قنات...گفتم: همه چیز توی شهر ما به هم ربط دارد... این یکیش است تازه، مسجد های قدیمی وزوان را با آن بافت و تاریخ خراب کردیم تا نو شود گفتیم نو که بشود نمازمان هم حتماً نوتر می شود...حریم قنات را فروختیم و پولش را گرفتیم تا میمه ای ها چاه هایش را یکی یکی پر کنند و آن هاش را هم که باز گذاشته اند چاه فاضلابشان کنند، بعد هم ادعا کنند که ما رفته ایم زیر خانه هاشان قنات زده ایم، گفتیم حد اقلش این است که یک پولی گرفته ایم و به کوری چشم حسودهامان خرج قناتمان کرده ایم...حمام چند صد ساله شهرمان را به تیغ لودر و بولدوزرها سپردیم و جایش درخت کاشتیم و چمن، گفتیم دست کمش این است که یک پارکی داریم و خسته که شدیم قدمی در فضای سبزش می زنیم تا حالی کرده باشیم و دست آخر هم شد پاتوق برادران عزیز تر از جان افغانی...خواستند برای شهرمان بانک بسازند، گفتیم به جای این که بودجه هایتان را خرج کنید بیایید ما این خانه را ساخته ایم که بانک باشد و آن را همین جوری می دهیم به شما و دلمان را خوش کردیم که وقت حساب که شد سر دولت کلاه گذاشته ایم و کلی این وسط پول گیرمان آمده...یک میدان تر و تمیز را برداشتیم خراب کردیم و به بهانه نشتی جوی آب جایش یک میدان دیگر ساختیم که معلوم نیست کجایش کجایش است و کجایش کجایش نیست... گفت: قبول، تو راست می گویی، حق با توست...گفتم:...نه، دیگر هیچ نگفتم...
گودخوا...!
آورده اند سال ها پیش از این مداحی از نواحی اطراف به قصبه ی وزوان آمده بود. در مسجد جامع وزوان پیش چشم مستمعین کیفیت شهادت امام حسین(ع) را بیان می کرد. گفت: آن حضرت را به سان شتر، ذبح کردند. یکی از مستمعین که کهولتش از حد گذشته بود، همان طور که از سخن مداح اشک می ریخت با کف دست بر پیشانی می زد و می گفت: گود خوا... گود خوا... گود خوا...
یادمه یه سال که رفته بودم اصفهان و مسافرت من مصادف بود با دهه اول محرم یکی از بچه ها گفت بیا حالا که چند روزی باید توی این شهر باشیم توی عزاداری های این چند شب شرکت کنیم. ما هم خدا خواسته گفتیم یه چرخی می زنیم و هر جا بیشتر حال داد همونجا لنگر می زنیم.
توی گردش هامون شنیدیم که قراره توی محدوده آبشار اول توی تکیه ای که می گفتند متعلق به یک کارخانه دار معروفه هر شب مداحان معروف مثل آهنگران و میرداماد و جناب حاج آقا حمید علیمی اجرای مراسم داشته باشند و طبق خبر ها اون شب نوبت حاج آقا علیمی بود. ما هم چون اسم آقای علیمی یه مقدار بیش از حد گنده بود گفتیم هم فاله و هم تماشا و زدیم به سیم آخر و فکر کنم شب سوم بود که برای او.لین تجربه رفتیم که ببینیمش. خیابون آبشار اونقدر شلوغ بود که ماشین ها دیگه نای حرکت نداشتند و یه شد آمد (ترافیک) درست و حسابی از سر پل خواجو تا خود چهار راه آبشار درست شده بود. با زحمت خودمون رو رسوندیم به تکیه ای که قرار بود مراسم توش برگزار بشه. نیروی انتضامی اون قسمت کلی نیرو پیاده کرده بود و سرباز های بد بخت نمی دونستند شد آمد رو باز کنند یا در تکیه رو ببندند تا جمعیت زیاد از حد وارد تکیه نشه. ساعت 8 شب ما رسیدیم در تکیه و چون اجازه ورود نمی دادند گفتیم توی حاشیه زنده رود منتظر بمونیم تا حد اقل حاج آقا رو ببینیم. ساعت 10 یه دستگاه 206 با تمهیدات نظامی جلوی تکیه ایستاد و حاج آقا علیمی با دو نفر بادی گارد از ماشین پیاده شدند و بدون این که به جمعیت مشتاق نگاه هم بکنند رفتند تو. ما هم کمی صبر کردیم تا سرباز ها اجازه ورود دادند و رفتیم تا شاهکار اون شب حاج آقا رو ببینیم. تکیه تاریک بود و فقط یه شبه از دور پیدا بود که از حرکت هاش می شد فهمید که حاج آقا علیمی هستند. حاج آقا روضه خرابه شام رو گرفت و شروع به خوندن کرد، تا رسید به اینجا که سربازان یزید سرها رو وارد خرابه کردند و دختر سه ساله امام حسین(ع) وقتی سر پدرش رو بالای دست ها دید بلند شد و شروع کرد به فریاد زدن و بالا و پایین پریدن که بابامو بیار پایین...بابامو بیار پایین... و خود آقای علیمی هم برای این که صحنه رو باز سازی کنند شروع به بالا و پایین پریدن کردند، جمعیت معدودی هم که اصلاً معلوم نبود که از نوچه های خود حاج آقا هستند همراه با آقا شروع به فریاد زدن کردند و در نتیجه کل تکیه شروع به فریاد زدن کردند و من هم که نمی دونستم باید چی کار کنم همون ته ایستادم و فقط به حال خودم خندیدم که چرا این قدر برای شنیدن این دروغ هایی که توی کشکول هیچ درویشی نیست صبر کردم. خواستم با دوستم از چارد خارج بشیم که دیدیم دسته های زنجیر زنی و سینه زنی محلی اصفهان دارند به نوبت دارند وارد چادر می شند تا توی مراسم شرکت کنند دوستم گفت حالا که موندیم این ها رو هم ببینیم. یه گوشه ایستادیم و شروع کردیم به سینه زدن در همراهی مداح مسنی که هفتاد سال رو به خوبی پر کرده بود جای آقای علیمی رو گرفت و با ته لهجه اصفهانی شروع به خوندن نوحه حضرت ابالفضل(ع) کرد. صداش به قدری دل سوز بود که تمام به گریه افتادند. به رفیقم گفتم ببین گنده بودن و گنده خوندن با دل نشین خوندن چقدر فرق داره، رفیقم گفت حالا جالبه که این پیر مرد داره ته تهش برای دل خودش می خونه و بعد از این که نوحه ش تموم شد کسی کاری هم به کارش نداره ولی وقتی حاج آقا علیمی به محض این که مراسم رو تموم کنه یک میلیون تومن ناقابل از بانی مراسم می گیره البته اگه قبلاً نگرفته باشه و بعد هم می ره سراغ مجلس بعدی.
این ها رو به این خاطر گفتم که توی شهر خودمون همین نیمه شعبانی که گذشت هیئت ابالفضل یه مداح غریب آورده بودند تا به خیال خودشون مراسم داغ و پر شوری رو براشون اجرا کنه و مداح هم اومد و ائمه رو به درجه خدایی رسوند (در حالی که در حدیث داریم که حتی وقتی به زیارت قبور ائمه هم نائل شدیم باید توی هر قدم بگیم الله اکبر تا مبادا احساسانی بشیم و خیال برمون داره که ائمه از خدا بالاترند) و به قول معروف ترکوند و پولش رو هم گرفت و رفت تا بلکه سال دیگه باز سوار خر مراد بشه و بیاد برای ما مداحی کنه. این غریبه پروری ما در حالی هنوز رونق داره که مداحان جوون شهر خودمون که هر سال برای این جور مراسم ها مداحی می کردند چشم داشتی از کسی نداشتند و حتی نمی شه کیفیت بالای کارشون رو با این مداحانی که توی شهر خودشون هم غریبه اند مقایسه کرد. البته به قول معروف این چیز ها به ما ربطی نداره و طبق یه سنت قدیمی ما باید سرمون به کار خودمون باشه و این قدر به زعم مولوی چارق ندوزیم و دستک و پایک نبوسیم ولی به قول خواجه شیراز یکی در اندرون ماست که کار خودش رو می کنه و نصیحت پذیر نیست چه کسی خوش داشته باشه چه نداشته باشه.
کبک بریان
«آورده اند که شیخ بهاء الدین عاملی در میدان نقش جهان اصفهان می رفت ، هوس کبک بریانش غالب آمد. با خود انداخت که: از شأن ما به دور است لحم خوردن، خود را با کسی در آویزم تا خیال از سرم به در رود. خربنده ایش با دید آمد ، خود را بر او زد و بگذشت. خر بنده در او نگریست و خنده ای بزد. شیخ بار دیگر چنان کرد و خر بنده چنین ، سوم بار شیخ چنان خود را بر خر بنده زد که خر بنده بیفتاد. از زمین برخاست و حالی که جامه می تکانید با شیخ گفت: یا شیخ تو را خیال کبک ، بریان داشته ، تاوانش از ما می طلبی...؟!»
شهر بزرگی نیست ، ولی در بعضی موارد دست صد ها استان و کشور را از پشت بسته. یکی از این موارد آمدن روحانیون به این شهر و ماندن و نماندن و بودن و نبودن آن هاست که بر خلاف عقیدۀ شکسپیر موضوع چندان مهمی هم به نظر نمی آید.
مرحوم پدر بزرگ می گفتند: قبل از انقلاب داستان به کل با بعد از انقلاف تفاوت داشت. روحانیونی که می آمدند در خدمت همۀ مردم وزوان بودند. آن روزها در سه مسجد نماز برگزار می شد و هر روحانیی که به وزوان می آمد ، نماز صبحش را در مسجد امام اقامه می کرد ، نماز ظهرش را در مسجد وحدت یا جامع و نماز مغرب و عشاء را به مسجد رسول می رفت . روحانیون آن دوره هم با الآن فرق می کردند مثلاً مرحوم کلباسی هفت هشت سالی را مهمان مردم وزوان بود و خدمات زیادی را هم به مردم وزوان و مساجد وزوان کرد. و هنوز هم با خوبی از او یاد می شود. یکی هم آقای گرامی بود که چند سالی را با ما بود و الآن هم در شهر قم از مراجع بزرگ است. اما بعد از انقلاب داستان به کل تغییر کرد و مردم دچار دو دستگی و چند دستگی های مختلف شدند و عده ای مثل ما شدیم دهنوی و عده ای هم شدند محل بالایی و مساجد هم شد پایگاه این دو دستگی و چند دستگی ها، روحانیونی هم که می آمدند دست خوش همین تغییرات شدند و همین باعث شد که پای روحانیون زیادی به این شهر کوچک باز شود و هر کدام به نسبت طاقت و توانشان چند روز یا چند سالی را مهمان ما بودند و بعد هم عطا و لقا را به هم بخشیدند و رفتند.
آن اوایل آقای گرامی می آمد وزوان و دلش هم با بعضی از وزوانی ها نبود. و این دوره ای بود که آقای رحیمی امام جمعۀ منطقه بود و بعد هم که آن اتفاقات پیش آمد و آقای رحیمی را از امامت جمعه برداشتند و دو دستگی وزوانی ها باعث شد که نمازگزاران مسجد رسول رفتند و ایشان را برای اقامۀ نماز به مسجد خودشان بردند و ما هم شروع کردیم به آوردن روحانیون مختلف به مسجد جامع. البته همۀ این حرف ها را پدر بزرگ می گفت و من فقط گوش می دادم. پدر بزرگ می گفت: تنها کسی که توانست با همۀ خوبی ها و بدی های ما مردم وزوان بسازد و ماندن را به رفتن ترجیح دهد همین آقای رحیمی بود که کم در حق او اجحاف نکردیم....(پدر بزرگ در این مورد حرف های زیادی زد که من به جای همۀ آن حرف ها نقطه چین گذاشتم)
گذشته از حرف های پدر بزرگ ، من هم به سهم خودم کسانی را به یاد دارم که آمدند و ماندند و بعد هم رفتند و نماندند. آقای محمدی با آن روحیۀ جوان پسند و کلاس های آموزشی و فوتبال بازی کردن هایش که آخر هم باب طبع بعضی ها نبود و شانس آورد و کتک نخورده از شهر ما رفت ، آقای مهدی زاده با آن پسر به یاد ماندنیش ، آقای انصاری با آن پژوی رنگ و رو رفته و فتاوی جنجالیش ، آقای اکبری با آن بحث و جدل های داغی که با اهالی مسجد داشت و دست آخر هم آقای سر افراز که بر خلاف بقیه تا حدودی ماندنی بود و با خوبی و خوشی آمد و با خوبی و خوشی هم رفت.
همه آمدند و رفتند و خاطرات تلخ و شیرینی را به مردم ما هدیه کردند ولی تا به حال از جمع کلاهداران و بی کلاهان شهر کسی کلاهی را قاضی نکرده و از خودش نپرسیده که چرا این رفتن ها و آمدن ها و دوباره رفتن ها ادامه دارد و ما نمی توانیم کسی را برای چند سال متوالی در شهرمان نگه داریم؟! چرا ما این قدر بی تحملیم که کسی دل ماندن در جمع ما را ندارد و هر که آمد به قول سعدی عمارتی نو ساخت و رفت و آن را به دیگری واگذار کرد. این چند روز هم که بازار آمد و رفت داغ است. چند روز پیش بود که یک روحانی تازه وارد با معرفی یکی از روحانیون شهرمان وارد مسجد جامع شد ولی با این وعده که بر می گردد رفت و دیگر نیامد و دیروز هم یک نفر آمده که قرار است تا ماه رمضان در شهر وزوان بماند و رفتن او هم مثل ماندنش با ابهاماتی همراه است که تعیین آن به دستهای ما بسته نیست . این در حالی است که شهر ما در زمینۀ روحانیت کم استعداد هم نبوده و برای خودش روحانیون خوبی هم دارد ولی آن ها هم جلای وطن کرده اند و به ماندن در این شهر دل نمی دهند. به راستی چرا به قول یکی از پیر مرد های مسجدی ما«اگر آیت الله هم به وزوان بیاید ظرف چند ماه فرار را بر قرار ترجیح می دهد»؟! راستی چرا؟ آیا بهتر نیست این اخلاق تندمان را کنار بگذاریم و به جای این همه آوردن و رد کردن روحانیون مختلف از همین روحانیون شهر خودمان استفاده کنیم و آن ها را قدر بدانیم. تا کی باید با آمدن یک روحانی اطراف او را بگیریم و وقتی دیدیم موافق طبع ما نیست دورش را خالی کنیم و هنوز عذرش را نخواسته ایم سر او هوو بیاوریم؟ آیا کار درست را اهالی مسجد حضرت رسول نکرده اند که آقای رحیمی را با همۀ مشکلات ریز و درشتی که برایش ایجاد شد نگه داشته اند و حالا بعد سی سال هنوز این پیرمرد میانه دار محافل و مجالسشان است. هر چند با وجود بیماری و کهولت سنش هنوز هم به او نمی سازیم و همین سال قبل نماز خواندنش را در مسجد امام به صلاح نمی دیدیم. چرا ما این قدر صلاح همه را خوب می دانیم و از صلاح خودمان غافلیم؟
من که نمی دانم تا کی باید شاهد این تغییرات باشیم ولی کاش باز هم می شدیم همان وزوانی هایی که بدون هیچ بهانه ای یک دل و یک زبان بودیم و همه چیزمان با هم بود. همان وزوانی هایی که به قول پدر بزرگ «عزاداری و شادیشان یک جا بود»
جاده ارتباطي
آورده اند كه يحيي بن سعيد القطان از بزرگان متصوفه گفته است كه: حق را ، جل جلاله ، به خواب ديدم. گفتم: يارب چند خوانم ترا و اجابتم نكني؟ گفت: يحيي! ما آواز تو دوست مي داريم.
چند روز پیش چشمم به نوشته دوستی از اهالی اذان افتاد که در وبلاگ تازه تأسیسشان افادۀ کلام فرموده بودند و مردم وزوان را به هجوم به زمین های کشاورزی روستای اذان متهم کرده بودند. و حتی اعتراض دوستان وزوانی را با بد و بیراه پاسخ داده بودند گفتم مسئله را برای ایشان روشن کنم.
همۀ اهالی منطقه می دانند که سال هاست دست اندر کاران امر در پی احداث راه ارتباطی مستقیم از وزوان به سیده صالحه خاتون(س) هستند و این مسئله مال امروز و دیروز نیست اما این که دست هایی مانع از احداث این راه شده جای بحث و تأمل دارد.
در سال 1382 و در زمان معاونت مهندس سیف اللهی در استانداری اصفهان مبلغ 15 میلیون بودجه به همت ایشان برای آزاد سازی و ساخت پل در مسیر راه ارتباطی وزوان به امامزاده اختصاص یافت که عده ای دست به کار شکنی زدند و نامه ای جعلی را از طرف عده ای از اهالی وزوان مبنی بر این که ساخت این جاده و پل خواست مردم وزوان نیست ، تنظیم نموده و کار احداث جاده را متوقف کردند و آن بودجۀ زبان بسته هم با درایت مسئولین منطقه به دو قسمت کاملاً مساوی تقسیم شده و نیمی از آن صرف سنگچین حریم رودخانه وزوان به طول تقریبی 50 متر و نیمی دیگر صرف سنگچین حریم رودخانه میمه گردید.جدیداً بودجه ای به مبلغ 300 میلیون جهت بهسازی و آسفالت جاده فوق در نظر گرفته شده ولی با وجود توافق شورای اسلامی شهر وزوان با مالک قطعه زمینی که در حریم این جاده قرار دارد مبنی بر خرید و آزاد سازی زمین مورد نظر از آنجا که شورای شهر وزوان اشتباهاً از بخشدار وقت تقاضای کمک مالی کرده بود بخشدار محترم وقت نیز طی اقداماتی خداپسندانه نقش خوبی در متوقف شدن این پروژه ایفا کردند. از سوی دیگر عده ای از اهالی روستای اذان هم با تخلیه نخاله های ساختمانی در مسیر احداث جاده و مسدود کردن پل ارتباطی مسیر جاده گویا نیت مسکوت گذاشتن احداث ان را دارند و نه تنها شورای روستای اذان اقدامی در جهت رفع این مشکل ها انجام نداده بلکه شورای اسلامی شهر وزوان نیز حرکتی انجام نمی دهد و این توقف تا حال ادامه داشته و معلوم هم نیست که این پروژه کی و چگونه به پایان خواهد رسید.از این گذشته متولی این پروژه شورای اسلامی و شهرداری وزوان نیستند و این پروژه زیر نظر اداره راه و ترابری انجام می گیرد و با این اوصاف مردم وزوان به اراضی کشاورزی اذان ««حجوم»» نیاورده اند.
از همه این حرف ها هم که بگذریم دوستان اذانی باید بدانند که هر چند احداث این جاده راه را برای مردم شهر وزوان هموار می کند اما به همان مقدار راه را برای رفت و آمد کسانی هم که قصد زیارت این امامزاده واجب التعظیم را دارند هموار می کند و منافعی هم برای خود اهالی روستای اذان دارد و نباید همیشه نیمه خالی لیوان را در نظر گرفت.