ننگرده

بالاخره ما را هم فتنه جو تشخیص دادند و به فیلترمان بستند. از آنجا که نوشتن ما را قبض و بستی نیست، تا اطلاع ثانوی می رویم به این آدرس تا در دسترس باشیم http://nanngordah.persianblog.ir/ باشد که با حضورتان شهری را از نگرانی برهانید....
» ادامه مطلب

کمک به مدرسه

حکایت کنند از ابوعلی رازی، گفت روزی بر فرات گذشتم مرا آرزوی ماهی خاست ماهیی خویشتن را از آب به در انداخت در پیش من، مردی از قفای من اندر آمد، گفت ای شیخ این بریان کنم گفتم بکن. کرد، بنشستم و بخوردم.* نمی دانم این روزها باید به چه چیز این شهر دل خوش کرد. هر وَر آن را که باور می کنی، وَر دیگرش همه باورهایت را زیر و رو می کند. اصلاً شده شهر ارواح. همه چیزش جور دیگری است. مدرسه دخترانه اش خراب می شود می آیند مدرسه پسرانه را حصار...
» ادامه مطلب

شورای کشاورزی

کشاورزی وزوان هم شده قوز بالای قوز که هیچ جوری انگار حل شدنی نیست. هر ورش را می گیرند آن ور دیگرش نَشت می کند.مطابق نظر خواجه شیراز که «عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی»، نمی توان فقط نیمه خالی لیوان را دید و باید از زحماتی که اعضای شورای کشاورزی وزوان در این سی چهل سال کشیدند تشکر کرد. ولی «ِفيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا»*شورای کشاورزی وزوان که با هدف هدفمند کردن کشاورزان...
» ادامه مطلب

توکّل

آورده اند که در عهود پیشین بخشدار عزم رؤیت زمین های کشاورزی یکی از روستاهای اطراف می کند. چون می رسد از پیری می پرسد: چه کشته اید؟ پیر به زبان محلی می گوید: ویجدونه...بخشدار می پرسد: از ویجدونه چه خیزد؟ پیر می گوید: پنبه... بخشدار دستی به سر و ریش خود می کشد و می گوید: شما که بدین غایت زور می زنید، چرا پشم نکارید که به کار آید...!!!مشکلات و مسائل کشاورزی شهر وزوان که مدت هاست گریبان گیر کوچک و بزرگ این شهر شده، این روزها به خوب...
» ادامه مطلب

وزوان و دزدهای گذری

حاتم اصم گوید که در آن حال که قتال با کفّار در پیوست و از طرفین صفوف کشیده شد، شیخ خود را ابوتراب نخشبی دیدم که بین الصفین بخفت و سر بر سپر نهاد و در خواب رفت چنان که غَطیط(خُرخُر) او استماع می کردم. چون بیدار شد و برخاست گفتم: در این وقت عجب دارم از استراحت و نَوم که چگونه باشد! شیخ گفت: اگر این وقت را از وقت زفاف فرقی دانی، ترا از جمله متوکلان نشمرند.این روزها امنیت وزوان و منطقه، آدم را یاد امنیت لیان شامپو در زمان لین چان...
» ادامه مطلب

هم ياري...

داشتم از جلوي يک دبستان دخترانه خارج از ديار خودمان رد مي شدم. چشمم افتاد به معلمي که با سر و وضع اتو کشيده ايستاده بود جلوي درب مدرسه و  دو نفر از دخترها را که بهشان نمي خورد دوم را تمام کرده باشند فرستاده بود توي جوي آب تا آشغال هايي را که مسئول جمع آوريشان قطعاً کارگران شهرداري بودند، جمع کنند. وقتي بطري کثيف روغن را توي  دست هاي کوچک يکي از آن دو ديدم و خنده اي را که از سر افتخار نثار معلمش مي کرد، بي اختيار...
» ادامه مطلب

صلوات وسط دعوا

آورده اند که ملّای اعظم، نصر الدّین بر گورستانی گذر داشت، دخمه ای دید گشاده. با خود انداخت که دخمه را در شوم تا بویی از مرگ چَشَم و از رستاخیز سراغی گیرم.چون در دخمه خفت کاروانی را از کران گورستان گذر افتاد. ملّا سر از دخمه برون کرد و ولوله ای در اشتران انداخت. کاروانیان به عقوبت، ملّا را گوشمالی به غایت نیکو دادند. چون به خانه آمد شویش جویای حالش شد. گفت: به عالم دیگر شده بودم. گفت: خبر چه بود؟! ملّا آهی بکرد و گفت: با توشان...
» ادامه مطلب

ما فصم ظَهري...

ما مدت هاست که از خيلي از اتفاقات محروميم و نمي دانم چرا خدا ما را از تلخ و شيرين دور نگه مي دارد. ولي به هر حال همين دوريمان هم تا حدودي باعث شده که چيزهايي را ببينيم و بشنويم که خارج از بحث مقام و مجال است... نمي دانم چرا بعضي از کساني که داعيه دارند و بايد دست ما را هم بگيرند خودشان را هم سپرده اند به ‌ملايم و ناملايم روزگاري که مي رود و مي رود و ايستادني هم در کارش نيست!! خواستم خودم بنويسم ولي دوست ناشناسم همه حرفهاي مرا...
» ادامه مطلب

مشکل ما وزوانی ها!

گفت: امشب حال سالن داری؟ جوابی ندادم... گفت: از بابت سعید خیالت راحت، نیست امشب...!! گفتم: بی انصاف حرف حرف خودش است، اصلاً کاری به حرف های آدم ندارد... گفت: سعید را می گویی؟ گفتم: این همه پول را می ریزند توی حسینیه و تکیه و آشپزخانه، تازه اعتراض هم که می کنی می گویند مسجد جامع شهر است و لازم دارد این همه ریخت و پاش را... گفت: خوب حق دارند، جا برای عزاداری کم است گفتم: تو هم آن طرفی هستی پس؟! قبول، ولی تا چه حد؟! سالی چند میلیارد...
» ادامه مطلب

مطلبی از وی هندته

عزاداری به سبک وزوانی....رهگذر غریبه در وزوان: ببخشید می خواستم بدونم این چند روز ایام عزاداری عاشورا، کدوم دسته رو پیشنهاد می کنید؟- نماینده هیئت ابا لفضل: این هم پرسیدن داره؟ ما به عنوان درازترین (=بلندترین=پرجمعیت ترین) هیئت شهر مورد تحسین خاص و عامیم. در ضمن تیم های استعدادیابی ما در قسمت های مختلف شهر مشغول پیداکردن استعدادهای خوب برای زنجیر زنی و زیرعلم رفتن هستند تا انشالله در پایان چشم انداز بیست ساله توسعه، تعداد...
» ادامه مطلب

چرا امام حسین را کشتند...؟!!

یکی می گفت: می دانی چرا امام حسین(ع) را کشتند؟! گفتم تا آنجا که به خوانده هایم ایمان دارم می دانم، اما تو حرفت را بزن... گفت: امام حسین(ع) را کشتند تا به بهانه ی خون ایشان سفره ای پهن کنند و مردم را گرداگردش بنشانند تا بخورند و غیبت کنند و امامشان فراموششان شود...!!! محرّم از حوادثی است که به اذعان اکثر شرق نشینان و شرق شناسان، همواره بکر و تازه است و هر آن حوادثی از میان آن سر به در می آرد که حسینی است. رویدادی است که می تواند...
» ادامه مطلب

مطلبی از سید رضا حسینی پور

 احترام...!!نشسته بودم توی مغازه ی یکی از اولیای شهر ... برای خریدن کفش وارد مغازه شد صاحب مغازه با احترام جلوش بلند شد و کمری هم خم کرد چند دقیقه ای با هم حرف زدند و  کفش نخریده بیرون رفت! یاد عکس هایی افتادم که چند ماه قبل محمّد نشونم داد بعد از سرقت مسلّحانه از طلافروشی آقای هاشم پور  خوش تیپ تر شده بود انگار... نقل از وبلاگ دَس پِلنَه...
» ادامه مطلب

پس از حسنک

چون [حسنک]* را از کران بازار عاشقان درآوردند و میان شارستان رسید، میکائیل* بدانجا اسب بداشته بود، پذیرۀ وی آمد، وی را مؤاجر* خواند و دشنامهای زشت داد. حسنک در وی ننگریست و هیچ جواب نداد، عامۀ مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد و از آن زشتیها که بر زبان راند، و پس از حسنک این میکائیل...بسیار بلاها دید و محنتها کشید و امروز یرجای است و بعبادت و قرآن خواندن مشغول است.... مدتی پیش در جلسه شورای شهر و شهردار شهر وزوان در...
» ادامه مطلب

مطلبی از وزوانی

گپی با تاکسیرانی بخشآن زمان ها که ما جوانتر بودیم مثل الان نبود که همه اتومبیل شخصی در منزل داشته باشند . آن روزها می آمدیم سر سه راه حاج علی آقا و یک پنج تومنی میدادیم به آقای ثابتی یا یونسی و تا میمه می رفتیم . میمه هم اینجایی که الان ایستگاه مینی بوس است پر بود از تاکسی . حسین ترکتوری و بقیه راننده های تاکسی. اما الان چی ؟ حتما شما هم دیده اید پیرمردها و پیرزن هایی که قصد رفتن به تامین اجتماعی یا بیمارستان میمه یا کمیته امداد...
» ادامه مطلب

مطلبی از محمّد

با کارشناسان شهرمان بیشتر آشنا شویم تا حالا شده به این فکر کنید که شهرمون، چه خاک "کارشناس‌خیز"ی داره؟هرچی خواستم راجع به این موضوع ننویسم، نشد.شنیدم که در شهر میمه، روی حریم قنات ما، ساختمانی می‌سازند. "آقای ب.ف" به عنوان "کارشناس" رفتند بازدید و اعلام کردند که این ساخت و ساز تأثیر منفی بر روی قنات نداره و بنابراین کارساختمانی ادامه پیدا کرده. حالا ایشون چه طوری شده "کارشناس"؟ من نمی‌دونم... چه بررسی‌ها و محاسباتی انجام داده...
» ادامه مطلب

چون همه گان بنشستند

چون همه گان بنشستند، بر خاست و بر منبر تریبون تکیه داد و چنین آغازید: حدیثی چند برخوانم، تا تناسبی میان شان بر قرار سازید و کار بندید....قال رسول الله: حسین منی و أنا من الحسین...ثم قال: کلمه لا اله الا الله حصنی.....ثم قال: أنا مدینه العلم و علی بابها...بر خواند و ما نیز تناسبی به غایت نیکو میان شان یافتیم و کار بستیم....دهه محرم امسال هم تمام شد. با همه خوبی ها و بدی ها و ابداعات و اختلافات.امسال بعضی ها همان افراد سال قبل بودند...بعضی...
» ادامه مطلب

آب معدنی

نسکافه و آب میوه ای می نوشم...با حوصله کفش هام را می پوشم...از خیمه صدای العطش می آید...من می روم آب معدنی بفروشم......«جلیل صفر بیگی»... مدتی پیش عده ای از کسبه وزوان در اعتراض به حضور کسبه دوره گرد و یکشنبه بازاری که مصوب شورای شهر وزوان بود جمع شده و نامه ای نوشتند و از مردم نظر خواهی کردند که عده زیادی آن را امضاء و تأیید کردند اما دیروز شنیدم که بعد از این که نامه برای شورای شهر وزوان ارسال شده، شورای شهر جلوی امضاء کنندگان...
» ادامه مطلب

مسگر

گنه کرد در بلخ آهنگری...به ششتر زدند گردن مسگری ما وزوانی ها عادت های جالبی داریم که اگر زیر و رویمان هم کنند ترک عادت توی کارمان نیست...یکی از این عادت های جالب ما وزوانی ها این است که در مواقع حساس کاری که به کار هم نداریم هیچ ، پشت یک دیگر را هم خالی می کنیم دو...همین چند وقت پیش بود که جناب آقای معینیان نویسنده خلاق و داستان پرداز میمه ای آمد دستش را گذاشت روی منطقه و کتابی نوشت که همه چیز ما را برد زیر سؤال، کسی که ککش نگزید...
» ادامه مطلب

کارد قصاب

گوسفندان پرواری را مانید که کارد قصاب را آماده اند و خود نمی دانند، چه آنکه هر گاه به گوسفندان با مقداری علف نیکی کنند یک روز خود را یک عمر پندارند و زندگی را در سیر شدن شکم ها می نگرند...(امام علی ع- نهج البلاغه خطبه 175)محمد یا هر کس دیگه،  باهات موافق نیستم چون اگر کلاهت رو قاضی کنی می بینی که اونی که اومده مغازه زده باید سر برج دخلش رو که خالی می کنه حساب و کتاب کنه ببینه چقدر باید بابت هزینه هایی مثل آب و برق و گاز و...
» ادامه مطلب

یکشنبه بازار

سرش را آورد سمت سر رسید و گفت: چه می کنی این بار؟ تو هم که کارت شده خواندن و نوشتن... گفتم: دارم یکشنبه بازار را می نویسم...خوبی هاش را، بدی هاش را...گفت: با این یکی دیگر چه کار داری؟ این که دیگر خوب است؟گفتم: خوبی هاش را بگو تا بفهمم اتوبوس را اشتباه سوار شده ام...بگو تا بلکه جاهل از دنیا نرویم...کمی سر جایش جا به جا شد و گفت: وقتی یک بازار هفته گی مثل همین یکشنبه بازار راه می افتد و اجناس مورد نیاز مردم را با قیمت های نازل تر...
» ادامه مطلب
با پشتیبانی Blogger.